ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
408
قصص الانبياء ( فارسى )
بازگرد ، و او را بگوى كه بحلىنهء « 1 » اى عمّ كه برفتى و مرا بىبرگ بگذاشتى . چون ساعتى بود ابو طالب با بارها در رسيد . رسول پيش رفت و آنچه حليمه گفته بود بگفت . ابو طالب رسول را برداشت و با خود [ برد ] ، و بعد از آن هر كجا رفتى او را با خود ببردى . و در روايت آمده است كه رسول پنج سال پيش حليمه بود آنگاه او را باز آورد و مادرش هنوز زنده بود ، او را بپذيرفت ، و خالاتش بمدينه بودند و گور پدرش آنجا بود . مادرش از عبد المطلب دستورى خواست كه بمدينه رود پيش برادران و گور عبد اللّه را زيارت كند . دستورى دادش . برفت و رسول را با خود ببرد تا گور پدر و خويشاوندان را بديد . پس چون به مكه بازگشت مادر رسول در راه بمرد بمنزلى كه آن را بدا خوانند ، و پيغامبر به مكه آمد بنزديك جدّ خود . و چهار سال ديگر بنزديك عبد المطّلب بود . چون عبد المطّلب را وفات رسيد او را ببو طالب سپرد . و مهتر قريش و مكّه پس از عبد المطّلب ابو طالب بود . و ابو طالب سفر شام بسيار كردى ] a 991 [ و هميشه رسول را با خويشتن بردى تا اتّفاق افتاد كه بر راه گذر ايشان صومعهء بود و در ان صومعه راهبى بود كه او را بحيراء راهب خواندندى ، و او انجيل دانست و در كتبها صفت پيغامبر خوانده . نزد آن صومعه منزل ساختند . ابرى سپيد چند سپرى برآمد و آنجا كه كاروان بود سايه افكند . بحيرا چون آن بديد دانست كه در آن كاروان يكيست كه او را بنزد حق تعالى قدر و منزلتست . بنزديك كاروان آمد و گفت چه بود كه ميهمان من آييد . اجابت كردند . ديگر روز مهمان او رفتند ، و محمد را صلى اللّه عليه و سلم پيش رخت بگذاشتند . چون ايشان بيامدند ، بحيرا نگاه كرد آن ابر هم آنجا بود و رسول را پيش رخت ديد . گفت او را چرا با خود نياورديد ؟ گفتند او كودك است تا رخت نگاه
--> ( 1 ) - بحل نيستى . ( بيا )